|
خاطرات من
|
|
عاشقانه |
|
| تبليغات | X | |
گناه...
گناهی کرده ام به بلندی آسمان...
به گستردگی زمین...
به درخشندگی مهتاب...
به عظمت کوه ها ...
به شکوفایی گل ها...
آری...!
گناه من گناهی است ، به لطافت گلبرگ شقایق...!
گناه من...
عشق است!!!
آری ...
گناهی که توبه ای در آن نیست و برگشتن از آن گناه محال است...
پس چه زیباست این گناه که همچون شعله ها اتش به قلبم روشنایی بی حد می بخشد...
| تبليغات | X | |
![]() | ||

از دوستای خوبم مانا و رزا و اتوسا هم به خاطر نظراتشون ممنونم.
اینم چند عکس:







قبل از شروع این مصاحبه می خوام اینو به بهترین دوستم که می دونم جادوگر خیلی ماهری می شه تقدیم کنم که به زودی باید از هم جدا شیم و با هم خداحافظی کنیم دوست خوبم مانا که امیدوارم همیشه و در همه جا موفق باشه و جادوگر بمونه (که صد البته اینجوریه)
مثل اینکه آتوسا به خوبی تونسته اینو بیان کنه منم به نوبه ی خودم می گم که خیلی دوست دارم و از اینکه داری می ری قلبا غمگینم و امیدوارم که هیچوقت ما رو فراموش نکنی چون ما تو رو هیچوقت فراموش نمی کنیم (از طرف همه ی بچه های کلاس : من و آتوسا , آرزو , رزا , درسا , عسل , فرزانه , ...)
اینم از مصاحبه :
فيلم با قسمت هاي قبلي چه تفاوتي داشت ؟
فكر مي كنم يكي از بزرگترين تفاوتهايش بازي من بود ، در واقع من نسبت به كارهاي قبلي بزرگتر شده ام و نوع بازي ام روان تر شده يعني وقتي كه براي خودم قابل قبول شده باشد براي بيننده هم همين طور است.
يعني قسمت هاي قبلي خوب نبودند ؟
نه ، منظورم اين نيست ، اتفاقا من سر كار اول كه با كريس كلمبوس كار مي كردم تجربياتي اموختم كه در اين كارها به من كمك فراواني كرد ، اگر ان قدم ها را انجا و در ان زمان بر نمي داشتم الان اين احساس رضايت بوجود نمي امد . مي خواهم بگويم كار من بهتر شده ، اين حس دروني است ؛ منظورم اين نيست كه كارهي قبلي ضعيف بوده است ؛ من اين سري فيلم ها را خيلي دوست دارم چون سينما را بهتر از هر زماني به من اموختن ، هيچ وقت فكر نمي كردم يك داستان كودكانه تا اين حد بتواند موفق بشود .
الان هري پاتر هماني شده كه مي خواستيد يا با ايده ها و تفكرهاي قبل از ساخت فيلم متفاوت در امده ؟
ما با يك نسخه سينمايي روبرو هستيم و قطعا ؛ كار مثل همان نوشته ها نمي شود اين كه چقدر يك كاربرگردان از ادبيات به سينما مي تواند موفق بشود يا شكست بخورد بيشتر از همه دسته كارگردان است و اوست كه ميزان و قابليت سينمايي شدن كار را در ذهن خود تخمين مي زند اما من زماني كه در هري پاتر و سنگ جادو بازي كردم هيچ تصوري از بعد ان نداشتم
اما قبل از ان فيلم بازي كرده بوديد ؟
بله ، اما اين به هيچ كدام از انها شباهتي نداشت . هري پاتر تجربه جديدي بود من هم تجربه ان چناني نداشتم در ضمن سن و سالي نداشتم كه بخواهم كارها را ارزيابي كنم فقط مي خواستم بازي كنم ؛ اما در حال حاظر موضوع براين فرق كرده ، حالا به عواقب اكران يك فيلم و پيامد هاي پيش از پخش كار هم نگاه مي كنم . اگر چه الان براي اين حرف ها كمي دير است چون هري پاتر امتحان خود را پس داده
كار با نيوئل (كارگزدان) چطور بود ؟
او انسان فوق العاده باهوش و توانايي است . من خوش شانس بودم كه تا به حال در فيلم هاي مختلفي با كارگردان هاي بسيار خوبي بازي كرده ام . تيوئل سابقه خوبي در كارگرداني دارد من از او « چهار عروسي و يك تشيع جنازه » را ديده بودم و از ان بسيار لذت بردم ، حتي احساس مي كنم كه كمي از ان جنبه هاي كودي در اين فيلم نيز وجود دارد .
كار كردن با بفيه بچه ها چطورر لود ؟
خب ، خوبي كار اين بود كه ما چندين سال است كه با هم كار مي كنيم بيشتر شبيه يك خانواده هستيم و اين خيلي به شما كمك مي كند تا ديگر احساس خجالت نداشته باشيد و راحت بازي كنيد . من و روپرت هم چنان با هم ارتباط داريم و بيشتر اوقات با هم هستيم .
درباره بازيگران با تجربه چه طور ؟
انها هم جزو همين خانواده هستند كه گفتم ، بسياري از انها در كارهاي قبلي هم همراه اين تيم بوده اند ، وقتي در احاطه چند بازيگر با تجربه قرار مي گيريد احساس ارامش به شما دست مي دهد ، اوايل فكر مي كردم كه مرا زيره دست و پا له مي كنند اما اينطور نبود و بر عكس كمك زيادي به من كردند .
از اين كه مي تواني با لرد ولدمورت روبرو شوي چه احساسي داري ؟
روبرو شدن با لرد ولدمورت شجاعت زيادي مي خواهد البته براي ايستادن مقابل نيرويي مانند جادوي سياه فقط شجاعت كافي نيست ، بايد اموزش ديد و فنون مبارزه را اموخت .
سلام اولا من متاسفم كه نتونستم زودتر آپ كنم چون درگير ماني و رسيدگي به امور جادوگري بودم
دوم مي بينين كه در اصل منو آتوسا (با اينكه اسلايترينيه) با مانا با هم خيلي دوستيم و اگه پاش بيفته خيلي خوبم از هم دفاع ميكنيم (البته به جز زماني كه موضوع درباره ي هري و ماني و دراكو اشه كه اين مشكل تا آخر عمر هم بين اين دوتا حل نمي شه)
سوم دليل نمي شه كه حالا من چند وقتي كه نيومدم اينجا رو بهم ريختين و ولدمورت هرچي دلش خواسته به مانا گفته مي دونين اين تهديدها اثر نداره چون مانا جادوگري رو در سطح بالايي بلده و شما هيچ آسيبي نمي تونيد به اون برسونيد مگر اينكه مانا به شما آسيب برسونه پس بهت پيش نهاد مي كنم كه مانا رو اذيت نكن چون منم پشت مانا هستم و خيلي هواشو دارم
نظرات:
اول از همه از مانا جون ممنونم و بدون كه همه ي حرفهاي اينها از روي حسادت به توست(به جز آتوسا چون خودش خوب اينا رو ميفهمه) دوم ازآتوسا جون براي اين نظراتش كه بيشترشون متلكن ممنونم و از مرضيه و حوريه و چهار خواهرعزيزم به خاطر تعريفتون و از آبتین به خاطر لطفشون به گريفيندر و از شهروز و امير و رضا( با صرف نظر ازحرفي كه زدن ) واز الميرا جان ممنونم
و از ولدمورت با اينكه به ماناي من خيلي بي احترامي كرد و چون مي دونم الان خيلي پشيمونه هم تشكر ميكنم
اينم چند عكس از دنيل رادكليف:

سلام به همه ی گریفیندوری های عزیز
این آتوسا رفته نوه ی منو توی وبلا گش نشون داده دخترم (مانا)حالا که اینا اینکارو کرده من را مجبور کرده تا عکس واقعی نوه ی خوشکلم رو نشونشون بدم تا این ماگولا که می یان حرف این آتوسای اسلایترینیرو باور نکنن و بدونن که مانی چقدر خوشکله و بفهمن که این اسلایترینی ها به جز دروغ و بدذاتی هیچی ندارن در صورتی که ما گریفیندوری ها راستگو و شجاع و مهربان هستیم
اينم عكس ماني نوه ي عزيزم:

اينم عكس داماد گلم:





| مصاحبه اي كوتاه و خواندني با دنيل رادكليف: 1. اگر تو کنار یه رودخونه تنها باشی دو چیز بگو که می خواستی اونجا باشه. یه سی دی پلیر و یه کرجی!!! 2.علم نجوم برات جالبه؟و آیا به طالع بینی اعتقاد داری؟ من علاقه ای به علم نجوم ندارم و هرگز طالع بینی نخوندم 3. اگر می تونستی به وسیله ی جادو یه چیزی رو تو دنیا تغییر بدی اون چی بود؟ جان لنون رو زنده می کردم چون فکر می کنم اون واقعا یه نابغه بود 4. من شنیدم تو مشغول آموختن گیتار بیس هستی آیا دوست داری در آینده یه گروه برا خودت داشته باشی؟ چون نواختن آهنگ قسمت بزرگی از زندگیه منه ئوست دارم یه گروه داشته باشم اما حدس می زنم هر نوجوان پسری که گیتار می نوازه این آرزو رو داشته باشه 5. چه آلات موسیقی دیگه ای به جز گیتار بیس هست که دوست داری یاد بگیری؟ پیانو و طبل 6. وقتی که سال گذشته چین و ژاپن رو دیدی چه چیزی برات خیلی جالب بود و چه تجربه ای داشتی؟ یکی از بهترین چیز هایی که تجربه کردم دیدن معبدی در کیوتو بود و البته قدم زدن روی دیوار بزرگ چین در برف. ما تنها افرادی بودیم که کنار دیوار چین بودیم چون هوا خیلی بد بود و این خیلی متحیر کننده بود 7. در سراسر زندگیت کدوم کشورها ارزش سفر کردن رو داشت و کدوم کشور مورد علاقه ی تو بود؟ من آمریکا ، اسپانیا ، هلند ، ایتالیا ، فرانسه ، ژاپن ، چین ، استرالیا و سوعد رو دیدم و همه ی این کشور ها رو دوست دارم ولی اوقات خیلی خوب و مخصوصی رو در آمریکا ، هلند ، ژاپن و استرالیا داشتم 8. چه کشورهای دیگه ای هست که ندیدی و دوست داری در تعطیلات به اونجا بری؟ روسیه ، نیوزیلند و هلند 9. به عنوان یه آمریکایی که لندن رو برای اولین بار ملاقات کرده چه مکانی است که من حتما باید ببینم و کدوم مرکز تجاری هست که باید برم؟(> کسی که این مصاحبه رو کرده آمریکایی هستش)) رو توصیه می کنمTate modern art gallery خیلی باحاله و همچنین Camden market 10. خودت رو در سه کلمه توصیف کن . باوفا ، کنجکاو ، شوخ 11. وقتی که خیلی ناراخت و دپرس هستی چه چیزی می تونه حالت رو بهتر کنه؟ حالمو بهتر می کنهSimpsons معمولا تماشای یه حادثه از 12. چه چیزی هست که والدین تو دوست دارن انجامش بدی ولی تو از اون متنفری؟ تمیز کردن اتاقم- وقتی اتاقم کثیفه اونا رو عصبانی می کنه 13. سه تا از بهترین و بد ترین صفاتی رو که در خودت می بینی بگو. چیزهایی رو که من در خودم دوست دارم اینا هستن: 1. من سلیقه ی خودمو در موزیک دوست دارم 2. از زندگیم لذت می برم 3. حس تشخیص خوبی دارم و همیشه به همه چیز از جنبه ی خنده دار نگاه می کنم و چیزهایی که دوست ندارم این ها هستن: 1. من در هنر وحشتناک هستم و دوست داشتم یه نقاش لایق باشم 2. وقتی که از موزیکم خوشم میاد تبدیل به یه آدم مغرور متکبر می شم و اینو دوست ندارم 3. من جواب میل های دوست هامو به مقدار کافی نمی دم و دوستانم دو از خودم می رنجونم و عصبانی می کنم 14. اگه می تونستی چیزی رو در خودت تغییر بدی چی کار می کردی؟ دوست داشتم یه نقاش لایق باشم. من تصویر های صافی رو در سر دارم که می خوام اونا رو نقاشی کنم ولی متاسفانه وقتی اونارو به تصویر می کشم تبدیل به یه شکل وحشتناک و بی ارزش می شه!!!! 15. رنگ مورد علاقت چیه؟ آبی و زرد 16. دوست داری یه دختر چه خصوصیاتی داشته باشه؟( شوخ؟ باهوش؟ زیبا؟ زیرک؟ اسرار آمیز؟) شوخ ، باهوش و اصیل 17. اثر زخم یا چیز مرگباری هست که تو از اون وحشت داشته باشی؟ مثل عنکبوت؟ عنکبوت ها منو به وحشت نمیندازن ولی فکر کنم از بمب هسته ای می ترسم!!!! 18. اگه می تونستی یکی از اشخاص تاریخ رو ملاقات کنی اون چه کسی بود و چرا؟ اگه می تونستم مارکوپولو رو انتخاب می کردم چون ظاهرا آخرین گفته ی اون این بوده((من نصف چیزی رو که دیدم نگفتم)) بنابر این من دوست دارم در مورد اون نصفه بدونم!! 19. کدوم دسته از فیلم ها رو دوست داری؟( اکشن؟ افسانه؟ کمدی؟ وحشتناک؟ هیجان انگیز؟ ) همه ی فیلم ها خوبن و نمی تونم انتخاب کنم. همشونو دوست دارم 20. آشپزی می کنی؟ واگه این کارو می کنی دوست داری چه چیزی رو بپزی؟ نه من در خونه آشپزی نمی کنم وقتی که از سر صحنه ی فیلم برداری بر می گردم دیره بنابر این وقتی برای تجربه ی این کار نیست ولی تصمیم گرفتم در سال جدید اینو یاد بگیرم 21. وقتی که مردم تو رو می بینن و می گن انگار تو خود هری پاتر هستی تو چه چیز ی به اون ها میگی؟ من معمولا به اون ها می گم که من فقط یه هنر پیشه هستم که نقش هری پاتر رو بازی می کنم چون بی معنی به نظر می رسه و درست نیست که به اون ها دروغ بگم 22. ارباب حلقه ها رو دوست داری؟ اگه به تو فرصت می دادن کدوم شخصیت رو برای بازی انتخاب می کردی؟ من آخرین فیلم ارباب حلقه ها رو دیدم و واقعا لذت بردم و شخصیت گلوم رو برای بازی بیشتر دوست دارم 23. آیا می تونی به زبان های خارجی صحبت کنی؟ کدوم زبان رو دوست داری یاد بگیری؟ من مشغول یاد گرفتن زبان اسپانیایی و فرانسوی هستم و دوست دارم ژاپنی یاد بگیرم 24. چرا و چگونه بازیگری رو شروع کردی؟ اتفاقی . یه دوست به من پیشنهاد کرد که برای تست بازیگری برم و من فقط برای تفریح رل دیوید کاپرفیلد رو انجام دادم.هرگز انتظار نداشتم که به این نقش برسم من می دونستم که صدها پسر دیگه برای به دست اوردن این نقش تلاش می کنن برای همین وقتی فهمیدم قبول شدم خیلی تعجب کردم 25. گریم کردنت برای فیلم چه مقدار طول می کشه؟ حدود نیم ساعت. بیشتر به خاطر جای زخمم |
Daniel Jacob Radcliffe was born on July 23rd, 1989 to Alan Radcliffe and Marcia Gresham. He began performing in small school productions as a young boy. Soon enough, he landed a role in David Copperfield (1999) (TV), as the young David Copperfield. A couple of years later, he landed a role as Mark Pendel in The Tailor of Panama (2001), the son of Harry and Louisa Pendel (Geoffrey Rush and Jamie Lee Curtis). Curtis had indeed pointed out to Daniel's mother that he could be Harry Potter himself. Soon afterwards, Daniel was cast as Harry Potter by director, Chris Columbus in the film that hit theaters in November 16, 2001, Harry Potter and the Sorcerer's Stone (2001). He was recognized worldwide after this film was released. Pleasing audiences and critics everywhere, filming on its sequel, Harry Potter and the Chamber of Secrets (2002) commenced shortly afterwards. He appeared again as Harry in Harry Potter and the Prisoner of Azkaban (2004) directed by Alfonso Cuarón, and then appeared in Harry Potter and the Goblet of Fire (2005) directed by Mike Newell. Shortly afterwards, he finished filming December Boys (2006) in Adelaide, Australia, Kangaroo Island, and Geelong, Australia which began on the 14th of November, 2005 and ended sometime in December. On January 27th, 2006, he attended the South Bank Awards Show to present the award for "Breakthrough Artist of the Year" to Billie Piper. Dan's set to reprise his famous character once again for the next installment of the Harry Potter series, Harry Potter and the Order of the Phoenix (2007), which filming begins sometime early in February 2006.
Now being one of the world's most recognizable people, Daniel leads a somewhat normal life. He has made friends working on the Harry Potter films, which include his co-stars Rupert Grint and Emma Watson. Hopefully, he will continue his blossoming acting career and be truly brilliant.
| تبليغات | X | |
ویژه برنامه برنامه رادیو بلاگ سینه چاک
تولد وبلاگ های فارسی
شانزدهم شهریورماه
برنامه رادیویی طنز متنوع
شانزدهم شهریور ماه
دوستان عزیزم،
16 شهریور تقریبا وب لاگ های فارسی چهار ساله می شوند. ولی داستان اره و سینه من تحقیقا یک ساله می شود. دلتنگی های ناشی از این روزها از یک طرف، شادی های ناشی از تولد وبلاگ های فارسی که قرار است در ویژه برنامه آوای سینه چاک تجلی یابد، و تلاش هایم برای اینکه به دنیای sinehchak.com، و یا به فارسی خودمان دنیای داتکامی، قدم بگذارم، باعث شده که شاید انعکاس بیرونی این تلاش ها و هیجانات مضاعف، به صورت تنبلی من بروز کنند ولی بدانید و آگاه باشید، موتور 80 درصدی سینه چاک را تنها مرگ می تواند متوقف کند که برای آن هم فعلا برنامه ریزی خاصی ندارم. پس منتظر 16 شهریور پر اتفاق باشید.
چگونه خبرهای ناگوار را به یکدیگر اطلاع دهیم

شعارجبهه فراگیرخران
ما خریم، ما خریم، ما خریم
لوگوی آزمایشی جبهه خران
اساسنامه موقت جبهه فراگیر خران
حمایت از مبارزات بین المللی خران
| تبليغات | X | |
|
یک سلام .... با هزارتا آرزوی خوب برای تو ...
{ این بار منم و یک دنیا سرگردونی در کوچه های تنگ خودم ... هنوز سر چهارراه دربدری تو ایستادم و نمی دونم اصلا این چراغ قرمز می خواد سبز بشه یا نه ... هنوز بوی آبی سیب و نسترن کنارم آشیانه دارند اما نمی دونم چرا این ساحل پایان نداره .... و برای یک بار دیگر دیدن غروب دلتنگی تو و بارون لحظه هایی که این کویر عطش رو سیراب کنه منتظر می مونم .......................................... }
بر ناقه اي عريان نشسته بود و بر تقدير تلخ خويش ناله مي كرد و تازيانه مي خورد. روضه خوان محله مان مي گفت « زينب ستم كش » و من در ذهنم پيرزني خميده و فرتوت را مجسم مي كردم كه تنها ضجه كردن و صورت خراشيدن مي داند . زني كه در اوج نبرد ، مدام غش مي كند و از حال مي رود. كسي كه بعد از عاشورا چيزي فراتر از يك زن اسير نيست؛ طنابي بر گردن شانه هايي فرو افتاده و موج اشك و آه بر چهره ؛ اسير ! يك زن كاملا معمولي! با تمام هويت زنانه اش كه ناگهان در ميان يك حادثه غير معمولي قرار مي گيرد. آدم هاي معمولي با تراژدي هايي هرچند رقت بار كاملا محكومند كه در تاريخ فراموش شوند. همانطور كه قهرمانان صفحه حوادث روزنامه به سرعت، از ياد مي روند . اين ذهنيت مفلوك از زني اسير همراه كودكي من مرد؛ آنچنان كه بايد! زينبي كه در جواني من ساقه كشيد ، زن ديگري بود بي شباهت به اسير تقديرهاي تلخ. موجودي با قابليت هاي جاودانه ماندن! * عون و جعفر را روي دست گرفته و پيش مي آيد . دو خط خون، رديف جاپاهاي مرد را مي پوشانند. خط خون دو فرزند. حسين (ع) پيش مي آيد و نگاهش به خيم زنان است . منتظر كه زينب (س) به ناله بيرون بيايد ، ولي صحرا بدجوري ساكت است. از تمام درزهاي خيمه زنان انگار سكوت مي تراود. نه مويه اي ... نه شيوني ... نه گلايه اي ... هيچ !! كجاست زن؟ كجاست عشق فرزند؟ كجاست مادر با تمام مهر و عاطفه اش؟ اين فرزندان پاره پاره ازآن اويند و هيچ صدايي نمي آيد . زن نمي گريد ؛ نمي نالد. از خيمه بيرون نمي ايد؛ و نمي گذارد كسي بگريد؛ بنالد . سكوت ... سكوتي كه از جنس صبر حتي نيست؛ از جنس خالص عشق است . دو قرباني او ، دو نتيجه هستي او ، آنقدر حقيرتر از تمام وسعت عشقند كه حتي براي ديدنشان بيرون نمي آيد . مبادا حسين (ع) .... حس ! حسي فراتر، گرمترو زيبا تر از مادر بودن و زن بودن است كه در اين لحظه او در خويش فرو برده است. اين برادر عجيب ،آنقدر فراتر از دوست داشتن است كه عشق مادرانه را راحت مي شود پيش پايش سر بريد . آه ، فقط خدا مي داند كه اين روزها چقدر ما به هويتي چنين، به روحي چنين ، به عشقي كه ما را از مرزبندي تنگ برهاند نياز داريم . اين روزها ؛ اين روزهاي قحطي ! * آدم ها پشت سرهم روي يك مدار ساده مي چرخند. تكرار مي شوند. دور مي زنند. مردها مثل هم ، زن ها مثل هم! با هويتي كاملا تعريف شده. خط كشي شده ؛ مصوب و قانوني . همه طبق ماهيت معلومشان رفتار مي كنند: - « مرد است ديگر، حالا يك وقت هم از كوره در مي رود . فحشي ، كتكي ... همه شان همينند ... » - « بالاخره مرد است . غريزه دارد . يك وقت هم دست از پا خطا مي كند ديگر ... » - « زن است ديگر ، اگر مدام پاي ايينه نباشد و به خودش نرسد كه اسمش زن نمي شود.» - « زن است ديگر ، دلش نازك است . خب طاقت خون ديدن ندارد . زود گريه اش در مي آيد ...» - « زن است ديگر ، عاطفه دارد. بچه اش را دوست دارد . نمي تواند ببيند ...» توجيه ها از فرط تكرار منطق شده اند . همه پشت سر هم روي مرز هويت خط كشي شده راه مي روند. نه پس ، نه پيش ، اقتضاي طبيعت! يادش بخير قديم ها دلمان مي خواست قالب ها را بشكنيم؛ سيّال شويم ؛ بيرون بريزيم. از هرچه قالب ، هرچه قاب متنفر بوديم . مي دانستيم كه از يك تصوير ثابت بيشتريم ... برتريم ؛ اما اين روزهاي عجيب . خودمان ، خودمان را قاب مي گيريم و مي گذاريم سر طاقچه : « زن » و چه مي پرستيم تصوير ساده اي را كه اراده ما در آفريدنش هيچ نقشي نداشته است . بعضي هامان هم هنر مي كنند و مي گويند : « نه ، ما نمي خواهيم اين باشيم » بعد از خودشان قاب ديگري مي سازند : « مرد » - چه هنري! – و هيچ كدام يادمان نمي آيد كه قرار بود ... قحطي ، قحطي دست هايي است كه تصوير خودشان را مي سازند . قحطي دوست داشتني است كه انتخابش كرده ايم نه كه او به اقتضاي طبيعت ، ما را انتخاب كرده است . در اين قحطي كه زن خودش را مي پرستد ، زن بودنش را مي پرستد ، زينب گمشده غريبي است ... * همه عزيزانش را سربريده اند . تكه تكه كرده اند . سرهايشان را همراهشان آورده اند. كودكان كاروانش را تازيانه زده اند و خودش را . طبق خط كشي ها ، الان زن بايد غش كند . بايد تا حد مرگ بي تابي كند . بايد از ترس و غم بي كلام شده باشد. اما او ايستاده است ؛ راست . در دربار يزيد – جايي كه نفس مردها مي برد – و آهسته و بريده بريده نه ، بلكه با بلاغتي كه تن تاريخ را مي لرزاند فرياد مي زند : « كد كيدك ، واسع سعيك ، ناصب جهدك ، فوالله لا تمحو ذكرنا و لا تميت وحينا » هر حقه اي مي خواهي بزن ، تمام سعيت را بكن ؛ اما يقين داشته باش كه نام ما را محو نمي كني . آن كه محو و نابود مي شود توهستي . * علامت سوال روبرويم ايستاده است ؛ كدام اسيريم ؟ ما يا زينب؟ (۱) (۱) : فاطمه شهيدي (ن- ش) |
|
سلام
اول از همه دوستانی که سرزدند خیلی خیلی ممنون / البته با کلی معذرت خواهی از اینکه نتونستم بهتون سربزنم ... این روزها بدجور درگیرم .... درگیرخودم ... درگیر همه ....
از او سلامتي خواستم كه كارهاي بزرگ انجام دهم، ناتوانم آفريد كه كارهاي بهتري انجام دهم. از او ثروت خواستم كه سعادتمند شوم ، فقرم بخشيد كه عاقل باشم . از او قدرت خواستم كه ستايش ديگران بدست آوردم ، شكستم بخشيد كه بدانم پيوسته نيازمند اويم . از او همه چيز خواستم كه از زندگي لذت ببرم ، زندگي ام بخشيد كه از همه چيز لذت ببرم . آنچه خواستم به من نداد ، آنچه بدان اميد داشتم به من بخشيد .... دعاهاي ناگفته ام مستجاب شدند ، و آنها همه اين بودند : من هستم در ميان انسانها و غرق در ميان نعمات الهي .... (۱)
امام علي (ع): بگذاريد و بگذريد ، ببينيد و دل مبنديد ، چشم بيندازيد و دل مبازيد ، كه بايد گذاشت و گذشت ....
(۱) - منبعش رو نمی دونم ... |
|
خدایا ! روزگاری مرا در ورطه سرکشی سرگردان مگذار و در گرداب نادانی رها مکن ... « صحیفه سجادیه نیایش 47 »
طي شد اين عمر تو داني به چه سان پوچ و بس تند ، چنان باد و دمان همه تقصير من اين است كه خود مي دانم كه نكردم فكري كه تامل ننمودم ، روزي ساعتي يا آني كه چه سان مي گذرد عمر گران؟ كودكي رفت به بازي ، به فراغت ، به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات همه گفتند كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست بايدش ناليدن من نپرسيدم هيچ كه پس از اين زچه رو نتوان خنديدن؟ هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست؟ چرا مي آييم؟؟ بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟ با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدم هيچ، هيچ كس نيز نگفت ... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت ، به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من كه چه سان عمر گذشت؟ ليك همه گفتند همه كه جوانست هنوز، بگذاريد جواني بكند بهره از عمر برد ، كامروايي بكند، بگذاريد كه خوش باشد و مست بعد از اين بازو را عمري هست يك نفر بانگ در آورد : كه او از همكنون بايد فكر آينده كند ديگري آوا داد : كه*
|
|
خدایا « صحیفه سجادیه - نيايش 20 » سلام....
هر روز که می رفتم کتابخونه ، از توی پنجره پنجره روبرو رو نگاه می کردم ، و مثل همیشه هنوز اون کبوتر اونجا بود ... تا حالا اصلا نشده بود که من بیام و اون نباشه ... هر وقت رفتم بود، توی سرما ، توی گرما ، توی بارون و خلاصه هر روز که بگی ... خیلی برام عجیب بود که همیشه اونجا بود، و خیلی دوست داشتم بدونم چرا !! تا بالاخره بعد از مدتها چند روز پیش فهمیدم .... اون روز وقتی رفتم کنار پنجره دیدم همون کنار پنجره افتاده ، رو به آسمون خدا ... و همونطوری جون داده بود ، رفتم ساختمون کتابخونه رو دور بزنم و اون پنجره رو باز کنم و از نزدیک ببینیمش ، اما پنجره توی اتاقی بود با یک در بسته!! ناچار برگشتم همون جای اول ... اما این بار دیدم که یک کبوتر بالای سر اون نشسته ، البته از اون فاصله نمی شد اشکاشو دید ... اما غم از چهره اش می بارید ... شاید این کبوتر همون کبوتری بود که در انتظارش جون داده بود ، و حالا این کبوتر دوم چند روزیه که همش بالای سر این کبوتر نشسته ... نمی دونم چرا ، شاید باور نکرده و شاید درسی بود که باید از اون کبوتر یاد به من و خیلی ها میداد .......و شایدم ... شایدم یه چیزی جا گذاشته ! یه چیز خیلی مهم ... انتظار ، وفا ، عشق یا ....................................................... |
اينه كه اشكاتو كسي نميتونه ببينه!!!
در اين دنياي وانفسا به اين يك موج گرفتارم